تبلیغات
یادم هست



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:پنجشنبه 13 خرداد 1395-04:19 ب.ظ

نویسنده :setare *

ماهی سیاه کوچولو

امروز کتاب ماهی سیاه کوجولو نوشته صمد بهرنگ رو خوندم. و بعد از اتمام به این فکر کردم که در طول زندگیم من کجا ها ماهی سیاه کوچولو بودم؟
اولش فکر کردم خوب حتما آدم باید در پرونده امروزیش مهاجرتی چیزی داشته باشد آن هم برای بهتر شدن اوضاع زندگیش تا بشود ماهی سیاه کوچولو!

اما خوب که فکر کردم دیدم من بارها ماهی سیاه کوچولو بودم در زندگیم بارها و بارها.

اولینش برمی گردد به دوات تحصیل وقتی همه دختر ها در خانواده و اقوام من بعد دیپلم ازدواج می کردند من اولین کسی بودم بین بیست تا نوه مادر بزگ تلسم را شکستم به ازدواج 18 سالگی نه گفتم و راهی دیار غربت شدم رفتم دانشگاه در شهر دیگری برای من همان حرف های اطرافیان ماهی سیاه کوچولو زیاد تکرار شد چون آن موقع فرهنگ دانشگاه رفتن خصوصا برای دختران در  فامیل ما نه تنها نبود بلکه بد هم دانسته می شد و من با آن همه حرف شنیدن شدم ماهی سیاه کوچولو.

وقتی کارشناسیم تمام شد مستقیم ارشد قبول شم بازهمان فرهنگ جا نیفتاده به سراغم آمد به پدرم گفتن عروسش کن تا کی می خواد از این شهر به اون شهر بره بفرستش خونه شوهر خودتو راحت کن و من باز ماهی سیاه کوچولو بودم که به راهم لای صخره ها ادامه دادم.

وقتی خواستم ازدواج کنم باید انتخاب می کردم بین کار و شوهر بین ماندن و مهاجرت کردن بین مادیات و معنویات بین سرویس طلای شب عروسی و نماز خوانددن شوهر بین پول و بی پولی بین زندگی راحت و زندگی چالشی و من دومی ها را در هر قسمت انتخاب کردم و باز هم ماهی سیاه کوچولو بودم که باز  لای صخره های خزه ای  آهسته اهسته حرکت می کرد.


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 5 فروردین 1395-04:03 ق.ظ

نویسنده :setare *

پنجم فروردین ها

فردا صبح دوباره یک پنج فروردین  دیگر آغاز می شود. یک بار دیگر صبح بدون بیرون رفتن من شروع می شود و گوش هایم هنوز زنگ تلفن روی میزم را می شنود که دارد زنگ می خورد و من نیستم که بردارم.
فردا یک بار دیگر نبودن من آغاز می شود من دیگر آنجا نیستم پشت میز دوست داشتنی ام من دور شدم خیلی دور.
من انتخاب کردم که دور شوم من انتخاب کردم که انصراف دهم حالا بماند که این انتخاب من بود یا کودک درونم یا آدم های دور و برم همه اینها بماند پشت در ، این من بودم که انتخااب کردم .
این من بودم که نبودنم را انتخاب کردم و اکنون در انتظار رسیدن ایمیل پنج فروردینم که آیا امسال هم بهار به یاد من تکرار خواهد شد یا نه؟
یک بار دیگر موعد نبودن من رسید و من هنوز هم نفهمیدم کارم درست بوده است یا خیر؟ شاید برای رسیدن به این سوال هنوز باید فروردین های زیادی بگذر.
پنج فروردین امسال با قبلی ها یک فرق دارد و نشان می دهد که زمان خواسته یا نا خواسته می گذرد و عمر هم پایانی دارد خدایش بیامرزد همکارم را که اولین پنج فروردین نبودنش است. 


نظرات() 

تاریخ:شنبه 15 اسفند 1394-03:12 ب.ظ

نویسنده :setare *

کوتاه نوشته ها

  برای خوندن کوتاه نوشته های من  اینجا سر بزنید.


نظرات() 
دنبالک ها: کوتاه نوشته ها 

تاریخ:شنبه 24 بهمن 1394-03:50 ب.ظ

نویسنده :setare *

کتاب خوانی اخر هفته

آخر هفته به خواندن کتابی گذشت که مدت ها در لیست انتظار خواندی هایم بود. چراغ ها را من خاموش می کنم قصه کلاریس و زندگی یکنواختی است که خیلی از زندگی ما دور نیست بی شک همه تجربه خو کردن به روزمرگی را در طول دوران های مختلف زندگی سراغمان آمده است البته حتما هم نباید مانند کلاریس با خانه داری به روزمرگی رسید به خودم که مراجعه کردم دیدم در سایر دوران ها هم نظیر این حس به سراغم آمده است و آنچه مهم است اون لحظه ای است که دیگه تصمیم به تغییرش می گیری که خوب جرقه اش هر بار به شکلی نمود پیدا می کنه. اما زندگی بعد از تصمیم واقعا طعم دیگه ای داره. از اون لحظه ای که بلاخره عینک خاک گرفته چسبیده به چشم را از صوت بر می داری رویش ها می کنی و با دستمال می افتی به جانش و هی می سابی و می سابی و بعد که به چشم می زنی دنیایت دیدنی است.

جمله هایی از این کتاب:   

آدم باید مراقب چپیزهایی که دارد باشد.

مشکلات زن ها به همه زن ها مربوط می شود.

زن ها باید دست به دست هم بدهند و مشکلاتشان را حل کنند به هم یاد بدهند و از هم یاد بگیرند .

باید کاری بکنم برای دل خودم.

بس که هر کاری را برای دیگران کردم خسته ام.

وقت میز چیدن برای مهمان ها همیشه یادم می رفت خودم را بشمارم.

این بار کسی مجبورم نکرده بود خودم خواستم.

این بار من بودم که می رفتم طرف خواهرم.

.

.



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 30 آذر 1394-08:22 ق.ظ

نویسنده :setare *

ب مثل بچه

از وقتی بچه دوم در شکم دارم هر روز پر از احساسات ضد و نقیض هستم! گرچه قبلش فکر کردم به کل مسیر داستان اما این حس ها ولم  نمی کند که نمی کند.
راستش سردرگمم حسابی،  یک روز فکرمیکنم که چقدر کار درستی است دخترم از تنهایی   در میاید هیجان زندگیمان بیشتر می شود و برای یک زندگی سالم و آرام این بهترین تصمیم است و هنوز هم یه این قسمت های ماجرا شکی ندارم که بهتین تصمیم است اما ترید هایی که به سراغم می آید که خوب پس خودم چی؟ کی بلند می شوم و می گویم که خوب حالا دوباره ادامه مسیر بده کاری شرو کن ادامه تحصیلی بده اینجاست که تردید می کنم!

یک سری آدم ها و تفکرات هستند که می گویند تردید نیاز نیست همه چیز  با هم باشند، هم آن بچه هم این بچه و هم کار یا درس، احتمالا  این آدم ها با این مدل فکر خیلی قوی هستند اعتراف می کنم که من نمی توانم این طور باشم . عادت بدی است اما خوب من عادت کرده ام تقریبا در کاری غرق شوم حتی اگر بارداری باشد تا زمانی که دانه درون شکمم به اند ازه دخترکم نشود تا زمانی که مستقل نباشد دلم اجازه سرسری رد شدن و به کسی  یا جایی سپردن نمی دهد تا اینجای ماجرا کاملا با روجم سازگار است اما انگار جامعه بشری و بعضی آدم های همه فن حریف و نیمه دوم مغز آدمی هی این وسط می کوبد به سرت که خودت چی ؟  نقش اجتماعی که داشتی و حالا نداری چی می شه؟ و این ریشه تناقض های بارداری من می شود در زمانی که بهترین انتخاب را انجام دادی هر چقدر هم می گویم فعلا برو کنار بگذار لذت بارداریمان را ببریم ول کن ما نیست که نیست.


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 28 مهر 1394-09:00 ق.ظ

نویسنده :setare *

حال عجیب من

این روزهای برایم مشکل مالی پیش اومد مبلغش خیلی کم بود اما بلاخره مبلغ یود دیگه. اون چیزی که برام مهم بود برخورد همسرم با این مبلغ کم بود
گفت خوب به پدرت بگو ازش بگیر به همین راحتی ! باورش برام سخت بو د اما شنیدمش.
من این مشکل مالی کوچک را فعلا با زنگ و تلفن حل کردم اما تصمیم کبری برایم شد که دیگر خیلی دیر است.
وقت گفت برو از پدرت بگیر این یک میلیون و پونصد را تازه فهمیدم چقدر خر انه و مزخرف زندگی کرده ام  تا الان.
فهمیدم هیچ وقت نباید از حقوقم در زندگی گذشت می کردم فکر اینجا را نکرده بودم انگار آدمها در زمان بی پولی بهترند تا زمانی که پولی دارند.
فهمیدم که همین حالا هم دارم بیگاری می کنم با کمکی که به ترجمه کتابش می کنم . خیلی سخته برام باورش خیلی دلم می خواهد سکوت کنم.
اما خدای من هم بزرگ است خیلی بزرگ.
فهمیدم که خانه دار بودن برای مردهایی که دم از زن خانه دار می زنند یعنی کشک... زن خانه دار زن بهتری است چون به موقع بساط همه چیزشان آماده است اما اگر همان زن خاندار اندکی نیاز مالی داشته باشد یادشان می رود که خودشان خواسته اند این زن خانه بشیند و به او و به بچه اش رسیدگی کند.
روزگار فراموش کار است خیلی.

دم همه مردهایی که  نمی گذارند آب توی دل زن و بچه شان تکان بخورد گرمممممممممممم. حتی اگر نداشته باشند کمک مالی کنند هم فکری و همراهی می کنند. تو رو خدا اگه مرد هستید مثل آدم مرد باشید زنتان در خانه شما بچه اورده شیر داده تحمل کرده دستش بریده حامله بوده و خیلی چیز های دیگر که فقط خدا میداند و یک زن.




نظرات() 

تاریخ:جمعه 3 مهر 1394-10:07 ب.ظ

نویسنده :setare *

من چی می خوام

هفته گذشته عالی بود روزهایی در کنار خانواده . آن هم بعد از سپری شدن روزهای سخت روزگار مرداد و شهریور ماهی که گذشت اما رفتن به سراغ خانواده ام آب روی آتش بود که بود واقعا خانواده یک نعمت بزرگه خدایا شکرت.





نظرات() 

تاریخ:جمعه 6 شهریور 1394-03:57 ب.ظ

نویسنده :setare *

اگر دیدی لنگی تو نزن سنگی

تا حالا این جوری رو دیدی؟ وقتی یه مشکلی پیش میاد هی میاد هی میاد تازه راه برای غریق نجات های بیشتر غرق کن هم باز می شه این حال این روزای ماست در حالی که قرارداد کاری همسر به سنگ خورده و شاید بیکار بشیم در صورت عدم موافقت و این وسط یک خانه هم معامله کردیم و پیش پرداخت داده ایم و حالا با این اوضا منصرف از خریدش شدیم اما طرف حاضر به فسق قرارداد نیست که البته حق داره چون قول نامه نوشته شده قبل از اینکه از مشکل کاری خبر داشته باشیم خلاصه همه برنامه ریزی ها حسابی بهم ریخته و ما با روزهای سختی دست و پنجه نرم می کنیم.

حالا این وسط یک نفر که از همه مشکلات ما خبر داره  و می دونه که چقدر روحیه ام بهم ریخته ساعت دوازده ظهر زنگ می زنه باور کنید دوازده ظهر و می گه ببخشید از خواب بیدارت کردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!

منم و یک آتشفشان درونی که دلم می خواهد بکوبم به صورتش می گویم الان ساعت دوازده خواب چی الان مکالمه تمام می شود و به فکر فرو می روم . بله من خانه دارم یک زن بچه دار نشسته توی خونه و با شوهری که رضایت به کار من ندارد بله من یک زن هستم که خانه نشینم با هر دلیلی با هر علتی آیا این می تواند دلیلی برای بی احترامی و بی حرمتی به من باشد؟ آن هم در وسط این همه مشکل که تو می دانی و از همه شان خبر داری .

الان یک هفته است من با این بی حرمتی هنوز کنار نیامده ام  آن هم وسط این مشکلاتی که هنوز حل نشده اند اما این بی حرمتی از این فرد حتی بیشتر از مشکلات اصلی داغانم کرده دلم می خواد گوشی رو بردارم و هر چی دلم می خواهد بهش بگویم دلم رو خراب کنم روی سرش زیر حرفهایم لهش کنم و بگویم که به خاطر او یک هفته است افسرده گی گرفته ام بگویم که چقدر حرکتش زشت و توهین آمیز بوده خیلی سخته این رفتار ها  برای یک آدم گرفتار ، می خواهم به همسر شکایت کنم اما نمی توانم روزنامه رو به دست می گیرم لبه تختم می نشینم و هدفون توی گوشم و اشکهایم زیر برگه های روزنامه قایم می شوند خدا می داند چه حالی دارم به خودم می گویم آخه چرا داری تحمل می کنی مثل خودش رفتار کن یاد یک شعر می افتم که فقط این قسمتش توی ذهنم هست " او خدو انداخت بر روی علی" نمی دونم مال کی بود یادم نیست فقط یادمه پیشینه تاریخی داشت در مورد یکی از جنگهای حضرت علی دلم میخاد سرچ کنم وهمش رو دوباره بخونم اما کامپیوترم پیشم نیست و من فعلا در حال زاری کردن لای برگه های رونامه ام و آرووم نمی شوم به خودم می گویم فقط دو راه داری یا تو هم خدو بندازی بر رویش یا پناه ببری به دامانش و بگویی چه بی پناهی و تنها می توانی به آغوشش پناه ببری آرووم شوی و یا تو هم خدو بندازی کدامش انتخاب کن تا تموم شه این هفته لعنتی که دیگران برایت رقم زده اند همین الان لای همین روزنامه راهت را اتنخاب کن  لای همین اشک ها انتخاب می کنم و پناهند می شوم تا آرامم کند این راه نزدیک تر است .


 



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 24 خرداد 1394-03:06 ب.ظ

نویسنده :setare *

سخت/آسان

سخت ترین کارهای دنیا گاهی خیلی سخت است مثل خواباندن یک بچه گریان. مثل اینکه دلت هنوز بچه می خواهد بچه دوم گرچه می دانی سخت است.

دیگر به جرات فهمیده ام که بچه دوم برای بچه اولم لازم است این روزها انگار تنهایی بد جور یقه من و دخترکم را گرفته دلم هیجان بیشتر می خواهد هر چند که سخت است.

دلم درس خواندن می خواهد آزمون دکترا دادن کلاس زبان رفتن اما چرا اینقدر سخت است؟

__________

آسان است شیرین ترین کارهای سخت دنیا

به فکر بچه دوم هستم دلم شادی بیشتر حرارت بیشتر و هم بازی دوست داشتنی تر برای بچه ام می خوهم ضمن اینکه داه بوی یک نواختی به مشامم می رسد.

فعلا از همین سخت ترین شیرینی دنیا شروع می کنیم به آسان کردن تا بعدی ها








نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394-02:06 ب.ظ

نویسنده :setare *

میراث های خارجی ما

بعد نوشت پست میراث آلبرتا
ما که برگشتیم و خدا رو شکر خوشحالیم. ما برای خودمان میراث های خارجی (!) آوردیم در خانه مان ویترین ظروف خیره کننده و بی کاربرد نگذاشتیم  . حالا دیگر نگران نگاه های دیگران در باره ظاهرمان نیستیم، تعارف بیهوده نمی کنیم و دلمان را به زبانمان نزدیک کرده ایم، کوله بار مسافرت هایمان سبک تر از قبل شده است، خانه مان را مطابق سلیقه و میل و کاربرد ابزاری وسایلمان می چینیم و خارج از مد بودن از نگاه دیگران برایمان دیگر مهم نیست، ما برای بچه مان سیسمونی یکجا نخریدیم و در هر مقطع سنی برایش وسایل همان سن را خریدیم و تازه کلی هم ذوق می کند که خودش رنگش و طرحش را  انتخاب می کند و چقدر این حس برایش شادی آور است. ما برگشتیم و میراث خارجی (!) برای خودمان آوردیم و حالا راحت تر زندگی می کنیم.


نظرات() 



  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6