تبلیغات
یادم هست - هیس دختر ها فریاد نمی زنند!



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:چهارشنبه 23 بهمن 1392-11:15 ق.ظ

نویسنده :setare *

هیس دختر ها فریاد نمی زنند!


دلم می خواهد از هیس بگویم از آنجا که آن باز پرس (شهاب حسینی) با پدر آن دختر صحبت می کند که شاید راضی شود و بیاید شهادت دهد پدر طفره می رود شانه خالی می کند از هر چیزی از هر اتفاقی، تمام هم وغمش فرار  است فرار برای حفظ آبرو هی می گوید نمی شود نمی آید دلیل می آورد برای نیامدنش در میان مکالمه بازپرس آرام می گوید "اما اون طفل معصوم که مقصر نیست"
مساله در اعدام شدت یا نشدن،حکم اعدام دادن یا ندادن، در فریاد و سکوت فیلم  نیست مساله اش ساده است و درکش سخت. مساله اش دردآور است آنجا که همه در وجود در وجدان و عقل و فهم خود می دانند "اون طفل معصوم که مقصر نیست" ولی باز نگاهشان نه این است! برای یک پدر همین بس است که نگاهشان درد دارد، درد!


 
آنجا که نامزد شیرین با همکاری وکیل شیرین در پی راهی برای رهایی اوست فیلم فریادش را می زند انگار یک نفر این جمله را فهمیده  نه نفهمیده این جمله را تمام وجودش باور کرده که "اون طفل معصوم که مقصر نیست" آنجا که هنوز هم فرصتی برای گره خوردن نگاه شیرین و نامزدش در لحظات واپسین هست آنجا که نامزدش نگاهش هنوز مهربان بود و بی درد!

اما قصه قصه پر دردی است فرار از نگاه آدمها، از آدمهایی که همه خوب می دانند مقصر کیست و درد چیست ولی وقتی تازیانه های حماقت و نادانی های دیگری را بر خانواده ای بی گناه وارد می آورند داستانی است سنگین و پر درد.

قصه نه فقط این است ماجرا جور دیگریست! در روستای پدری ام شیرین دیگری وجود دارد که تمام زندگیش پر می شود از تازیانه نگاههایی که هنوز در خامی خویش  مانده اند. دختری کوچک که در کودکی قربانی انسان بی وجدانی می شود اما این بار پدری برای فرار ندارد، نامزدی برای ماندن ندارد او تنهاست در کنار خانواده اش در روستایی کوچک. او نه یک بار بلکه دو بار قربانی شد قاتل اول در کودکی روحش را کشت و قاتل های دوم در بزرگ سالی به سراغش آمدند آدم هایی که هیچ کدام نفهمیدند "اون طفل معصوم که مقصر نیست"  آدمهایی که فکر و اندیشه و وجدان و روح و حتی بچه داشتند اما چشم هایشان را طوری بر ماجرا چرخاندند که اون دخترک برای همیشه تنها ماند و تنهای  تنها در میان اون آدمها زندگی کرد. خواهر های کوچکش برادر های بزرگش همه رفتند و اون در کنج خانه گلی پدرش اسیر حرفهای آدمها شد. حرف هایی که به این آتش شعله گرفته در وجودش دامن می زد. نگاهشان را به اون دخترک کوچک بی گناه طوری کردند که کسی در آن روستای کوچک عاشق دستهای مهربانش نشود.

قصه اش سنگین است و درد آور وقتی در حوالی چهل سالگی اش می شنوی که با مرد شصت ساله ای ازدواج می کند و از کنچ آشپزخانه مادری اش به خانه مردی می رود که اگر نتواند مرد آرزوهایش باشد می تواند سایه ای جایگزین سایه ی پدری باشد که در دیگر پیشش نیست.


نظرات() 
How much does it cost to lengthen your legs?
دوشنبه 30 مرداد 1396 02:39 ب.ظ
Hello, I check your blogs daily. Your humoristic style is witty, keep up the good work!
yoshikolambright.jimdo.com
سه شنبه 24 مرداد 1396 10:39 ق.ظ
My spouse and I stumbled over here by a different web address
and thought I might check things out. I like what I see so i am
just following you. Look forward to looking at your web page again.
mehr12
جمعه 2 اسفند 1392 04:32 ب.ظ
moteasefane in vagheate talkh hast.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر