تبلیغات
یادم هست - باور



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 20 اسفند 1392-05:18 ب.ظ

نویسنده :setare *

باور

اوایل ازدواجمان بود درست اول راه شروع یک گام تازه در زندگیمان. دلی لبریز از عشق داشتیم و دستهایی تهی از مادیات. همسرم بسیار استرس داشت و هی می گفت که چه باید بکنم که حداقل یک گام به جلو بردارم. هر چی آرامش می کردم فایده ای نداشت مدتی یادش می رفت ولی باز دوباره همه مباحث را می کشاند به اینکه هنوز یک نقطه امید هم برایش ایجاد نشده. مانده بودم چه کنم با این پریشان حالی و استرس هایش.
لا به لای مباحث مان داستانی از حضرت سلیمان یادم آمد کجا خوانده بودمش یادم نبود ولی شروع کردم براش تعریف کردن داستان به زبان خودم.
اینکه روزی حضرت سلیمان در کنار دریا مورچه ای را نظاره می کردند که دانه ای را به سمت آب می برد و قورباغه ای از آب بیرون می جهید و دانه می گرفت و به داخل آب فرو می رفت و چندی بعد دوباره این صحنه تکرار می شد حضرت سلیمان به نزدیک مورچه آمدند و علت را جویا شدند مورچه در جواب گفت خداوند مرا مامور انجام این کار کرده است که دانه را به آب برسانم و آن قورباغه دانه را به اعماق این آب ببرد در قعر این آبها کرم کوچکی وجود دارد که با خود نجوا می کند ای خدایی که روزی مرا حتی در قعر تاریکی های این آب هم فراموش نخواهی کرد.
همسرم آرام شده بود و دیگر از آن موج پر خروش استرس درونش خبری نبود. فردای اون روز  ایمیلش را که چک کرد باور نکردنی بود درخواست بورس جدیدی براش آمده بود.

گاهی اوقات فقط کافی است دانسته هایمان را باور کنیم همین.




نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر