تبلیغات
یادم هست - مادر های افسانه ای



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:دوشنبه 1 اردیبهشت 1393-02:18 ب.ظ

نویسنده :setare *

مادر های افسانه ای

مادری است بی تکرار، دلم برایش پر پر می زند و از بین آن چهار تایی که سهم هر آدمی است که به این دنیا می آید برایم فقط همین یکی باقی مانده و من در این روز مادر به او که آخرینشان است فکر می کنم و اگر روزی از میانمان رخت بربندد دیگر نسلش تمام می شود نسل پیراهن های چین دار گل گلی و چارقد های سفید که زیرش سنجاق دارد و گره اش از پشت بسته شده است نسل چادر های رنگی که صورت را گرد تا گرد در بر گرفته و جمع شده زیر بغل. مادر هایی که معنی همسایه و روضه را بهتر از نسل من می فهمند.
این پیرزنی که اکنون در گوشه خانه نشسته است و دستهایش چین خورده است و لابد در دل هر چین دنیایی از حرف نهفته است او که همیشه چشمانش انگار تر است شاید خیلی با روزگار ما غربیه گی می کند شاید دلش برای هم نسلی هایش تنگ شده این زن روزگاری در تنور گلی خانه اش نان می پخت هیزم تنورش از هرس باغش می آمد و گندم آردش را خودشان هر سال می کاشتند. شیر و پنیر و ماست را خودش یک جا می زد و تخم مرغ هایش از مرغ های حنایی حیاط خانه اش می آمد. من هنوز عاشق کوکو سبزی هایی هستم که پونه هایش را از لب جوی کنار باغش می چید و چقدر بویش مرا مست میکرد. سواد رو خوانی کتابی ندارد اما با سواد قرآنیش هر صبح طنین قرآن در خانه اش گوش آدم را نوازش می دهد خصوصا اگر در خانه اش باشی و بعد از نماز صبح پتو بپیچی به دورت و بخواهی دوباره وارد خوابت شوی زمزمه قرآنش حسابی روح و دلت را جلا می دهد. از بین زایمان هایش نه فرزند برایش مانده و منی که یک فرزند دارم و یک بار زایمان خیلی وقتها بهش فکر می کنم که نه فرزند هر کدام نه ماه بارداری و هر کدام نه تا یک سالگی ، نه تا دو سالگی ، نه تا جوان و نو جوان ،  نه تا عروسی و دامادی عجب دل بزرگی می خواهد! امروز به او فکر می کنم که خرداد سال قبل پدربزرگم تنهایش گذاشت و برای همیشه از پیشش رفت و حالا او تنها بزرگ مادر افسانه ایست که برایمان مانده.
شاید اگر روزگاری برای دخترم از مادر بزرگم بگویم گویا برایش افسانه زنده ای ساختم  که قهرمانش یک زن است که می تواند نه بچه زایمان کند، بزرگ کند به فکر آذوقه زمستانی خانواده اش و حتی علوفه زمستانه دامهایش باشد. یک زن افسانه ای که رنگ خواب ده صبح را ندیده، ماهواره ندیده اما به جایش صبحانه اش را صبح زود روی بالکن حیاط خانه اش کنار شوهر و بچه هایش خورده،  هیچ وقت برای یک سینی چای از جایش بلند نشده
همیشه سماورش کنارش قل قل می کرده و همه را جمع کرده دور سماور کنار خودش.

به دعوت موج وبلاگی لینک زن


نظرات() 
دنبالک ها: لینک زن 
http://JoieCriscione.hatenablog.com
سه شنبه 24 مرداد 1396 08:57 ق.ظ
Spot on with this write-up, I truly believe this site needs a great deal more attention. I'll probably be returning to read through more, thanks for the
advice!
دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 05:35 ب.ظ
سلام
شرمنده میشه اردس اون کامنت در مورد رضا رو به من هم بگید بخونم
ممنونم
پاسخ setare * : سلام
یه پست بود توی یکی از وبلاگ ها در مورد زندگی متاهلی جالب بود ادرس اون پست رو میزارم براتون

http://shabnamshin.blogfa.com/post-235.aspx
الی
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 02:24 ب.ظ
مادر یزرگ منم خیلی افسانه ایه حیف که دیگه خیلی پیره و درد مند خدا سایه شون رو رو سرمون نگه داره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر